تبليغاتX
بی معرفت!"دوستت دارم"
بی معرفت!"دوستت دارم"

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....باشد که نباشیم و بدانند که بودیم!!!


میروم این بار دیگر٫ بودنی در کار نیست 

        خسته ام دیگر توان گفتن و تکرار نیست

 گفته بودم میروم٬اما نکردی باورم....   

        دیگر اکنون که زمان خواهش و اصرار نیست   

 گر چه میدانم که دل بر باز گشتم بسته ایی

        خوش خیالی های تو مختص این یک بار نیست

 دل به یار دیگری بستن اگر چه مشکل است....

       میزنم دل را به دریا٬ دل سپردن عار نیست   

 تا به کی باید غم عشق تباهی را کشید؟

       داغ عشق کهنه بر خاطر زدن اجبار نیست

گرچه خوشبختم که از دست تو راحت می شوم

       هیچکس مانند من از بخت خود بیزار نیست

دیر شد باید که بگریزم٬کجایش با خدا                     

     حیف ! تنها میروم درشب کسی بیدار نیست


جمعه بیست و دوم خرداد 1388 |

 

...من صبورم اما

من صبورم اما....

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم...

اگر شادی زیبای تورا٬

به غم غربت چشمان خودم می بندم....!

تو نمی دانی چقدر

با همه عاشقی ام٬محزونم

و به یاد همه ی خاطره هات٬

مثل یک شبنم افتاده به خاک٬مغمونم

من صبورم اما....

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم.

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب٬

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند٬ میترسم.

من صبورم اما....

اما این بغض گران٬ صبر نمی داند چیست؟!!


چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!


سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

 

عــــــــــــــــــیدت مبارک

 

افسانۀ نوروز را این بار باور می کنم
حال خراب خویش را این بار بهتر می کنم
با جان نا آرام خود می سازم و خوش می شوم
با یک فریب بی خبر ، امسال را سر میکنم 

 

 

عیدت مبارک عزیز از دست رفته م

خیلی سخته هروز ببینمت...هروز از کنارت با یه غمی رد بشم...هروز تو دانشگاه توی یک کلاس باهات سر کنم . صدات و بشنوم اما نتونم حتی نگاهت کنم....چه برسه به سلام دادن...چه برسه به تبریک گفتن عید نوروووووووووز....

دلشکسته تز از اونی هستم که بازم بخوام بیام جلو و عاشقانه نگاهت کنم و بگم دوستت دارم...

چی کار کردی با من بی معرفت؟؟

نگفته بودم دوستت دارم؟

نگفته بودم تنهام نذار؟

نگفته بودم شدی همه ی زندگیم؟

پس چی شد؟یعنی انقدر واست بی ارزش بودن حرفام؟

۵ ماهه که منو با یه عالمه غم و غصه تنها گذاشتی

این حقم نبود...بوووووووووود؟

نه به قرآن

این روز ها هم که نگاهت خریدار نگاه یکی دیگه شده و لبخند مهربونت مال رفیق من...

خیلی سخته هضمش...اما مجبورم لبخند بزنم تا دیگه به احساس درونم پی نبری

می دونم پشیمون میشی بی معرفت و بر می گردی...اما خدا کنه دیر نباشه

بی مــــــــــــــــــــــــعرفت دوست داشتنی

عـــــــــــــــــــــــــــــــــیدت مبارک

با یه قلب شکسته و یه دل مملو از عشق٬با یه بغضی که اجین شده باهام واست دعا میکنم سال خوبی رو شروع کنی....چه با من چه بی من....

دوستت دارم بی معرفت دوست داشتنی

عید و نو روز من آنست که پیشم باشی

گر نباشی تو، چه عید است وچه نوروز، مرا

عید همگی مبارک باشه

 


جمعه سی ام اسفند 1387 |

 

خداحافظ رفیقانم

شما ای خاطرات کهنه و پیچیده و در هم

ز من امشب چه می خواهید که میمیرم به کنجی یکّه و تنها؟

نمی خواهم از مردنم کَس را خبر سازید

نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را

نمی خواهم که مادر سختی جان کَندنم بیند

هم اکنون نامه ای را که چندی پیش بِنوشتم٬اگر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد.

هم اکنون نامه را آهسته می خوانم:

سلام ای آخرین مادر

دگر در آلبومم عکس جدیدی را نخواهی یافت.

دگر هر نیمه شب در را به رویم وا نخواهی

دگر از من نمی پرسی کجا بودی؟چه می کردی در این ظلمت؟

اگر روزی رفیقی آمد و پرسید فلانی کو؟

بگو در بستر تنهایی و حسرت شبی جان داد.

ولی تا لحظه ی آخر٬او٬این سخن می گفت:

خداحافظ عزیزانم.........خداحافظ رفیقانم


پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 

کلاس ادبیات

....در کلاس ادبیات معلّم گفت: فعل رفت را صرف کن

رفتم٬ رفتی٬ رفت-

!!!ساکت می شوم.می خندم.ولی خنده ام تلخ می شود

 استاد داد می زنه:خب؟!بعد...؟!

: و من می گویم

رفت...رفت...رفت

رفت و غم در دلم نشست.رفت شادیم بمرد.شور از دلم بِبُرد

رفت...رفت...رفت

:من می خندم و می گویم

....خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته س٬ به آن می خندم


شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 |

 

داستان شقایق

شقایق گفت با خنده:

نه بیمارم٬نه تبدارم.

اگر سوختم چنان آتش٬حدیث دیگری دارم.

گلی بودم به صحرایی٬نه با این رنگ و زیبایی٬نبودم آن زمان هرگز٬نشان عشق و شیدایی.

یکی از روز هایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت٬ تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده٬تنم در آتشی می سوخت...! ناگهان...

ز ره آمد یکی خسته٬ به پایش خار بنشسته٬ و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود. ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود...!

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما٬طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد٬از آن نوعی که من بودم٬بگیرند٬ریشه اش سوزند٬شود مرهم برای دلبرش٬آندم شفا یابد.

چنانچه با خودش می گفت:

بسی کوه و بیابان را٬بسی صحرای سوزان را٬به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده...که افتاد چشم او  ناگه به روی من...!

بدون لحظه ای تردید٬شتابان شد به سوی من.به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرده٬به راه افتاد و می رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را به بالا ها تشکر از خدا می کرد.

پس از چندی هوا چون کوره ی آتش٬زمین می سوخت...با لب هایی که تاول داشت میگفت:

اما چه باید کرد؟در این صحرا که آبی نیست٬به جانم هیچ تابی نیست.اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من...برای دلبرم هرگز دوایی نیست.و از این گل که جایی نیست.....خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را.....چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من٬تمام هستِ او بودم.دلم می سوخت اما راه پایان کو؟؟؟؟

نه حتی آب٬ نسیمی در بیابان کو؟و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت.که ناگه روی زانو های خود خم شد.دگر از صبر او کم شد.دلش لبریز ماتم شد.کمی اندیشه کرد.آنگه مرا در گوشه ای از بیابان کاشت...!بنشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت.

اما...آه...!

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد.زمین و آسمان را پشتُ رو می کرد.و هر چیزی که هر جا بود٬با غم رو به رو می کرد.

نمیدانم چه می گویم....به جای آب٬خونش را به من داد و بر لب های او فریاد:

بـــــــــــــــــــــــــــــمان ای گل.....که تو تاج سرم هستی.دوای دلبرم هستی....

بمـــــان ای گـــــــــــــــــــــــــــل

و من ماندم......نشان عشق و شیدایی.و با این رنگ و شیدایی.

و نام من شقایق شد....گلِ همیشه عاشق شد!


دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 |

 

جـــــشــــــــــــــــــن دلتنــــــــــــــــــگی

شبــــی مــــسـت می گــــذشــتم از کــــنار خـــانه ای

 چشــم مستم خـــیره شد به در ویــــــرانه ای

 

نـــــــرم نرمــــــک رفتـــم کــــــنار پنــــجـــــره

 

 

واااای که دیــــدم صحــنه ی دیــــوانــــه ای

 

  پدری کــــــور و فـــلــــج 

  مــــــادری بشـــکســـته چــــو پــــروانـــه ای

  پســــری کـــه از ســــوز ســـرما می زنـــد دنـــــدان به لـــــب

 

 

                                            دخــــــتری مشـــغول عشــــق خـــود با بیـــگــانه ای

 

 

پــــس از آن عـــهد کــــردم کـــه دگــــر مســت نـــــروم بـــه در ویرانه ای

 

تا نــــبینـــم دخــــتری عصــــمــت فــــروشــــد بــــهر نـان خـــانه ای . .  .

 

 

*    *     * 

" بــــــرای آرزو هـــــایی که می مــــــیرند سـکـــــوتی می کنــــــم سنگــــــین تر از فریـــــــاد "


پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |

 

...شیشه ای میشکند

شیشه ای می شکند،

یکنفر می پرسد پس چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید:

شاید این رفع بلاست.

یکنفر زمزمه کرد:

باد سرد وحشی مثل یک  کودک شیطان آمد،

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست،

عابری خنده کنان می آمد،

تکه ای از آن را بر می داشت،مرهمی بر دل تنگم میشد....

اما امشب دیدم،هیچ کس،هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید.

از خودم می پرسم:

"ارزش قلب من آیا،از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟


دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 |

 

ای دلم

ای دلم...!

،دگر از عشق مگو....عشق بلاست!

عشق نفرین خداست....!

عشق را تجربه کردم....نفسش سوزان بود

حاصلش ضعف و پریشانی و درد!!!

ای دلم!

دگر از عشق مگو!!!

قامتی را که بر افراشت خدا،

تا که چون سرو صنوبر باشد،

چهره ای را که بر افروخت خدا،

تا چو گل های معطر باشد،

کنده شد،سوخته شد!

عشق بیمارش کرد!

ای دلم دگر از عشق مگو...

خواستم ساغر گلگون حقایق باشم،

خواستم شادی ممتد دقایق باشم،

دلم از سادگی و مهر به خود می پیچد،

خواستم سرخی گلبرگ شقایق باشم،

ولی افسوس نشد....

عشق لیلایم کرد...

ای دلم....

دگر از عشق مگو...

***

اشک را مرهم زخمم کردم،

ناله را مبهم و در هم کردم،

چشم را بستم و فریاد زدم،

سینه را مهرم هر غم کردم!

دست ها را به خروش آوردم،

دل نا اهل به جوش آوردم،

زلف ها رفت به سر پنجه ی باد،

سخن عشق به گوش آوردم،

حاصلی غیر پشیمانی و سرسام نداشت!

ای دلم...

دگر از عشق مگو...

***

مهربانی به بهاران کردن،

جز هوس هیچ نبودنفسی بیش نبود.

ای دلم....

دگر از عشق مگو....!

***

خاطرات کهن جانم را

اثر آنچه که از دور زمان مانده به جا،

خواب های زیبا،

همه را با تاریخ،

یک به یک با قلم سرخ و سیاه

ثبت در دفتر خاکستری خود کردم

تا بخوانند مرا،

تا بدانند مرا

تا بفهمند که عشق،

وحشت انگیز ترین حادثه هاست

آتش انگیز ترین جرم و خطاست

ای دلم!

دگر از عشق مگو....عشق خطاست...

عشق مخصوص خداست

دگر از عشق مگو

***

ای دل ساده ی من

دگر از عشق مگو

فکر آرامش باش

خیز و معشوقی کن

دگر از عشق مگو

                       عشق از آنِ خداست


شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |

 

سیب


تو به من خندیدی و ندانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهای تو تکرار کنان

میدهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت


جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |

 

افسوس

 

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

کمی از عشق تازه ات بگو

بگو که بیشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن

سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی

برای پرواز آرزوهای مردم

در قفسم انداختی بی آب و گندم

یک عمر در قفس تنگت زندان بودم

مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم

روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی

اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی

آسمان من همینجاست کنار چشمانت

اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم

ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم

تو که با قصه این مردمان خوابیده ای

چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای

تو که برای این مردمان دل می سوزانی

چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند

افسوس که نمیدانی

چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند

چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند

عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم

ارزان پیدایت نکردم  و به دو دنیا نفروشم

کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد

حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد

کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی

با عشق من عهد و پیمانی تازه  می بستی

ولی افسوس من زیر خاکم

با هزار آرزوی رفته بر بادم

ولی هنوز هم میگویم

دوستت  دارم ای عزیز جانم 

کاش می فهمیدی


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

منتظرت می مانم

رهایم کردی و رهایت نکردم

گفتم حرف دل یکی ست !

هفتصدمین پادشاه را هم اگر خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!

چشم هایم را بر پوزخند این و آن بستم

و چهره تو را دیدم

گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم

دلم روشن بود که یک روز

از زوایای گریه هایم ظهور خواهی کرد

حالا هم از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!

فقط کمی نگران می شوم

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه تار موی سیاه منتظرم باشند

و تو برنگشته باشی


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

میدونم یه روز می فهمی

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم

می گذری از من و می ری اما باز من برمی گردم

می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم ؟

وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی می شم ؟

می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم ؟

تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم؟

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم  تو چه جور ازم گذشتی


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

پس از مرگم

چه کسی می داند

که اگر مرگ مرا از تو گرفت

یا که باد مرا از تو ربود

قمریان نغمه ی خاموشی من را باز خواهند سرود

کاتبان قصه ی من لبریز ز خاموشی را باز خواهند نوشت

و قلم نامه ی من را که برای تو خوشبخت نگاریسته ام می نویسد از نو

چه کسی می داند

که سرانجام تو بعد از مرگم به چه می انجامد

و تو پس از این واقعه نیک

میکشی آه برای من در قبر غریب

می خوری غصه برای من در گور اسیر

یا که چشمان تو ز سر غربت من یا که فراموشی تو

اشک خواهند چکاند

چه کسی می داند

من نمی دانم هیچ

من فقط می دانم که اگر مرگ مرا از تو گرفت

یا که باد مرا از تو ربود

به خدا خواهم گفت

یاد من را ز دلت پاک کند

قلب یکرنگ تو را شاد کند

و پرستوی دلت را ز حصار من گمنام آزاد کند!


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

شکستی مرا

 

سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت? خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

باورنداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک افتد

با این همه

هنوز به جان میپرستمت

به الله که اگرعشق چنین پاک افتد

میبینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که

فلانی خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد

نگفتی چرا نخواست؟؟؟

 


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 


دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن!از آدمایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن!!!از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره!!!
بی معرفت همیشگی....مثل همیشه دوستت دارم

mitra_m612@yahoo.com

 

 

 

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

...من صبورم اما
عــــــــــــــــــیدت مبارک
خداحافظ رفیقانم
کلاس ادبیات
داستان شقایق
جـــــشــــــــــــــــــن دلتنــــــــــــــــــگی
...شیشه ای میشکند
ای دلم

 

اسیر دست روزگار
دل شاکی من
گفتگو های تنهایی
سینه مالامال درد است...ای دریغا مرهمی
عشق بنفش
سینا....تنها
بی کرانه
چرنديات يک دانشجو

 

 

RSS 2.0

کد آهنگ در موزیک رضا